داستان مرد شدن کارن
سلام مرد مامان.................اقا کوچولو
امروز روز سختی رو گذروندی عزیز مامان.................برات بمیرم و درد کشیدنت رو نبینم
صبح با دستای لرزون زنگ زدم مطب دکتر و وقت گرفتم..............همیشه از یه همچین روزی میترسیدم.........ولی خوب کاری نمیشه کرد و باید انجامش داد
ساعت ۸ با بابا حمید رفتیم مطب و..........................
دوست ندارم بنویسمش چون خاطره بدی تو ذهنم هستش.........
به زور استامینفن و دیفن خوابش برده...........هنوز اثار درد تو چهرش معلومه


الهی بمیرم که هنوز میسوزه

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


داستان مرد شدن کارن
